روحش شاد و یادش گرامی

این هم آدرس وبلاگ جدیدم

http://sokhtambaba.blogfa.com/

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦


عشق

 عشق یعنی.....

 

ای پناه قلب های بی پناه

ای امید اسمان های غریب

ای به رنگ اشک های گرم شمع

ای چنان لبخند میخک ها نجیب

 

ای دوای درد دل های اسیر

ای نگاهت مرهم زخم بها

ای عبور تو غروب ارزو

ای ز شبنم های رویا یادگار

 

کوچه دل با تو زیبا می شود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی،نازنینی مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادقی

 

چشم هایت مثل یک رنگین کمان

دست هایت باغ پاک نسترن

قلبت اقیانوسی از شوق و نگاه

با دلت پروانه شد احساس من

 

قلب من یک جاده ی تاریک بود

با تو قلبم کلبه ی پیوند شد

اشک هایم مثل نیلوفر شگفت

حاصلش یک اسمان لبخند شد

 

مرز ما گلدانی از احساس شد

توی گلدان پیچکی از عاطفه

تو شدی راز شگـــــــــفتن

من شدم برگ سبز کوچکی ازعاطفه

 

ای تماشا ی تو یک حس لطیف

بی تو فرش کوچه ها بارانی ست

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانیست

 

قلب من تقدیم چشمان تو شد

عشق یعنی تا ابد ابی شدن

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفا ف و مهتابی شدن

 

عشق یعنی لذت یک ارزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از اسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

 

عشق یعنی با وجود زندگی

دور از اداب مردم  زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و

سال ها اشک ندامت ریختن

 

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن،سوختن

عشق یعنی راهی دریا شدن

 

هر چه هست این عشق صدها قلب صاف

با حضورش آبـــی و بی کــینه اســـت

عشـــق یعنی ســـــــبز بودن تا ابد

عــــــــــشق رنگ نــقره ی ایینه است

 

تو گــل گــلدان قـــلب من شـــدی

عــــــــشق شد یک برگ از گلدان تو

در بـــــــهار ارزو هــــــــا مــــی دهد

میــــــــــــوه های عــاطفه چشمان تو

 

چشــــــــــــــم هایم باز بارانی شـــدند

قلـــــــــبم اما گشت دریایی ز عــشق

دل گذشت از کوچه های خــــاطره

روح شد مضمون و معنایی ز عشق

 

بــاید از آرامــش دل ها گذشـــت

شادمان چون لحظه ی دیدار شد

بهترین  تسکین دل این جمله است

بــاید از پیـــــــــوند تو ســــرشارشد

 

 

 

 

                                                                              

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 

  

 

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه ، اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه ، ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من **** چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

. 

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥


روزهای با تو بودن ....

روزهای با تو بودن خوب است

خوبتر از سرنوشتی که می توان رقم زد .

این را رایجه گلهای یاس می دانند .

این را نسیمی که هر روز زلف تو را شانه می زند می داند.

روزهای با تو بودن از همه پروانه ها قشنگ تر است و از همه اشک ها زلال تر .

این را کلمات مهربان می دانند .

آن مدادی که هر لحظه برای تو و برای نوشتن نام تو لحظه شماری می کند می داند .

من به خاطر تو سرودم و شاعر شدم .

من اولین شعرم را قبل از آفرینش زمین سرودم .من از یاس ها ، بهتر تو را می شناسم و از همه آبشارها بهتر تو را زمزمه می کنم .

من راه خانه ی  تو را بهتر از پرستوها می دانم .

 من زودتر از همه چشمان تو را دیدیم

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥


آگر با من آشنايی نداريد

اگر با من آشنایی ندارید بد نیست بدانید که...

منم پارسا...

پسری از تبار شهریور،از نسل باران.

با اول شهریور به روایت زیستن.

قبله ام قلب خدای سهرابه،جانمازم سرزمین مقدس آزادگیه.

سجاده ام دل پاک و عاشقانه .

و مهرم ...نه من مهری ندارم.

مهر من تیغ عدالت.

مصلحتیه که غم غروب هر جمعه،غم غربت وانتظار اونه.

در شهرستان به زندگی روی خوش نشان دادم و

چند سالیست به قول خودم تحصیل میکنم.

به ریاضی عشق می ورزم،نه از سر بی دردی،نه به عنوان یک حرفه.

قلم را پیش از معلم مادرم در دستانم گذاشت.

اما او تنها انگیزه ی نوشتن را به من هدیه کرد.

و چگونه نوشتن را از دوستانی گمشده آموختم و

چون کسی به من نگفت که از چه باید بنویسم ناخواسته

حقیقت خود را در پشت نقابی از خنده نگاشتم.

پدرم مردی شریف.

او که به من مجال داد تا در پناه سادگی و مهربانیش جوانه بزنم و

نسیم صداقتش را همراهم کردم تا روزی به بار بنشینم.

و مادری صبور و فداکار.

او که طنین صدایش ونیش های قلبش بهترین آهنگ زندگی من است.

وخواهری کوچک که خود را غرق در دنیای عروسکیش نموده ...

گاه گاهی به آسودگی خیالش و به دنیای زیبای کودکیش غبطه می خورم.

اینها تنها داشته خانوادگی من بوده و هست.

زندگی را دوست دارم اما نه آنقدر که دوست داشتنی معمولی باشد.

همیشه سعی کرده ام که فکر کنم.

سکوت و تنهایی را در کنار دوستانم دوست دارم.

یاد گرفتم خود را برای خداحافظی آماده کنم.

نه از مرگ می ترسم نه از دنیای پس از مرگ.

از غم بیزارم و بادرد همراه.

سعی می کنم که هیچکس نباشم.

زندگی را در چیزهای خیلی کوچک جستجو می کنم،

اما کاملا جدی.

سعی می کنم که حرمت زندگی را داشته باشم.

قبل از آنکه خود را بشناسم بر آنم همانی باشم که هستم .

و بعد سخت به دنبال حقیقت.

اما شناور در واقعیت.

من را دوست ندارم.

سعی می کنم بازیگر نمایش نامه ای باشم که خود می نویسم.

قانعم،اما در رویا و در دیوانگی بیشتر به آگاهیم تکیه می کنم تا به وجدانم.

از زندگی در دیروز و فردا دورم.

با این توضیح:رویای بر خاسته از واقعیت را جدای از اندیشه نمی دانم.

پس توجیه شده است که همیشه افکارم منطقی نباشد.

 

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥


من امروز به تو محتاجم نه فردا

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری

امروز یه شاخه گلی کوچک یادم کن ،

به جای سیل اشکی که بر سر مزارم نثار می کنی

امروز با تبسمی شادم کن ،

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها می نویسی

امروز با پیامی کوچک خوشحالم کن ،

من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا .

اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش

اگر غمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش

هر چی هستی بهترین باش چون بهترین همیشه تو یاد آدم می مونه

در بدترین خاطراتم بهترین باش .

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥


من برگشتم

سلام دوستان عزیزم

من برگشتم اما نپرسید که کجا بودی

من از همه شما دوستان گلم تشکر می کنم که مرا از یاد نبردید و به من سر زدید

اسم نمی برم چون ممکن است بعضی ها را ننویسم و از دست من ناراحت شوند

فقط میگم دوستتون دارم و به همتون سر می زنم

شاد باشید

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥


چشمان زيبايت را می ستا يم

خدا عشق رو. فدا شدن رو . پاکی رو دوست داره!

می دونی وقتی عاشق ميشی چشمات چقدر قشنگ می شه؟!

می دونی چقدر زيبا ميشی ! باور کن عين خود خدا ميشی! آره خود خدا!

چشمای قشنگت چه زيبا می درخشن ! آه که چه لحظات زيبايی است

 اين لحظات عاشقی!اما من و تنهايی و سکوت و غم بی تو بودن و ديگر

چشمان زيبايت را می ستا يم چون عشق را در آنها ديدم


.

 

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥


به نام خدائی که در این نزدیکی ست

به نام خدائی که در این نزدیکی ست

نفسم می گیرد نفسم می گیرد در هوائی که نفسهای تو نیست

نرود پایم پیش هر کجا پای تو نیست

خانه خالی شده از موهبت بودن تو

همه جا بهت و سکوت است چو سودای تو نیست

پا به پا آمده ام تا که بجویم جایت

هر کجا می نگرم غیر دلم جای تو نیست

من تو را در همه ای کاش هایم می بینم

 ترا در همه دلواپسی ها و دلشوره هایم در اشک ها و شادی های کودکانه ام ،

 در حسرت ها و سوز و گدازهای درونم ، در التهاب بودن یا نبودنم .

من هر دری را به امید آمدن تو باز می کنم .

من در ترنم هر نغمه و آهنگی ترا می جویم و با گل و نسیم و گلاب از تو می گویم .

با کلمات نمی توانم با تو حرف بزنم کاش حرفهای سکوتم را می شنیدی.

 حرفهایی که در عمق چشمایم زندگی می کنند .

 به آویشن و سوسن قسم این حرفها مدتهاست که منتظرند تا به تو برسند .

می خواهم برایت آسمانی بسازم و خورشیدی که هیچ گاه غروب نکند .

می خواهم برایت زمینی دیگر بیافرینم و کهکشانی که پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد .

می خواهم قلبم شعله ای آبی و گیرا باشد و من در پرتو آن تا روز قیامت بسوزم و ترا تماشا کنم

تنها فانوس تاریکیهایم !

با یک دنیا عشق و با دسته گلی از صفا و صمیمیت که آنرا در گلدان

 خوبی ها و مهربانی هایت جا داده ام .

 باور کن تنها بهانه من برای زندگی تو هستی  .

در تمام لحظات گلهای سرخ ، بیاد تو در باغ ذهن من می روید .

هزاران شاخه گل شقایق تقدیم تو باد .

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم .

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥


ديوانه عشقم

  • اي بقاي آبي دربسترعشق. اي گل خوشبو از گلستان عشق.
  • اي شراب هستي در ساغرعشق. اي كلام آخر در دفتر عشق.
  • عشق تو را بر قلبم نوشتم و در برابرعشق تو سر به سجده بردم .
  • مي داني اولين و آخرين عشق يعني چه؟
  • آسمان كوير اين نخلستان عشق: خاموش است.
  • من همان قطره اشكي هستم كه در آرزوي ديدن تو از چشم چكيدم.
  • من از عاشقان:دلسوخته طريق عشقم.
  • چشمان من لبريز از عشق و تمناست .
  • من تك درخت صحراي دورم و خورشيد من محتاج نور است.
  • پس اي ساقي برس به داد اين فرياد رس عاشق.
  • اگر روزي از من بخواهي كه برايت چيزي بگويم:
  • باز خواهم گفت:دوستت دارم تا نهايت - با صداقت - تا قيامت
  • ديوانه عشقم و عاشق ديوا نگی ام


  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥


همه عاشقند

می گويند شيشه ها عاشق نمی شوند اما وقتی با انگشتم بر روی يک شيشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم. آرام گريست........... .

 

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥